نمیدانم...

نمیدانم چرا رفتی...نمیدانم چرا؟؟؟

شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمیدانم کجا؟تا کی؟ برای چه؟

ولی رفتی...

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید...و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد...و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت،تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتنت آسمان چشم هایم خیس باران بود و بعد از تو تمام هستیم از دست خواهد رفت و من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد...میدانم تو نام مرا از یاد خواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام...برگرد!ببین که سرنوشت من چه خواهد شد؟

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید...کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس کوچک یک ابر...

نمیدانم چرا؟؟؟؟شاید به رسم عادت "پروانگی مان" برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزو هایت دعا کردم...!

                                              

/ 2 نظر / 9 بازدید
DIYAKO

بلاگت واقعا قشنگه....... mer cccccccccccccccccc

ارمین

ایول وبت باحاله افرین خوشم اومد[ماچ][ماچ][ماچ][دست][دست]